تبليغاتX
زني به رنگ آب

زني به رنگ آب

زندگي مثل چاي است

سلام دوستان عزيزم

ديروز اولين جلسه دوره دو كلاس معارفمون بود..چقدر هم عالي بود ..اين كلاس چهار ساعته نه تنها خسته كننده نبود بلكه خستگيمونو هم برطرف كرد ..من و همسري بعداز كلاس تا خونه پياده اومديم و صحبت كرديم..وقتي خونه رسيديم همسري مجبور شد يه سر به دفترش بزنه و من هم اصلا متوجه نبودم كه ساعت ده و نيم شبه و تازه شروع كردم به تميزكاريه خونه..و چه خواب خوبي هم بعدش رفتم..واقعا خدا رو به خاطر داشتن اين موقعيت شكر ميكنم.

تاحالا شده از يه كسايي كه انتظارشو نداريد يه سري حركات زشت و بچگونه ببينيد؟ خيلي تو حال ادم ميخوره وقتي يه ادم بزرگ كارهايي مثل زيراب زدن ميكنه ..آدم ياد چغولي كردن بچه ها مي افته..همه اينا از ترس و طمع ناشي ميشه ..من ديروز تو محل كارم با اين موضوع روبرو بودم ..همون لحظه خيلي ناراحت شدم ولي شبش دلم براشون سوخت به خاطر اينكه اينجور ادما هيچوقت ارامش كامل ندارن چون هميشه كسي يا از دست دادن موقعيتي هست كه ازش بترسن و هميشه چيزهايي هست كه بهش طمع داشته باشن و اين مجبورشون ميكنه كه در بهترين حالت حق ديگرانو زير پا بذارن يا دلي رو بشكونن كه خوب بعدش هم مجبورن تاوانشو پس بدن...تنها كاري كه ميشه براشون كرد اينه كه از خدا بخوايم هدايتشون كنه و از اين تسلسل باطل نجاتشون بده..

اين ايميل قشنگو با هم بخونيم :

گروهى از فارغ التحصيلان قديمى يک دانشگاه که همگى در حرفه خود آد م هاى موفقى شده بودند، با همديگر به ملاقات يکى از استادان قديمى خود رفتند. پس از خوش و بش اوليه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضيح مي داد و همگى از استرس زياد در کار و زندگى شکايت مي کردند. استاد به آشپزخانه رفت و با يک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جوراجور، از پلاستيکى و بلور و کريستال گرفته تا سفالى و چينى و کاغذى (يکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ريختن براى خودشان را بکشند.
پس از آن که تمام دانشجويان قديمى استاد براى خودشان چاى ريختند و صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت: «اگر توجه کرده باشيد، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قيمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قيمت، داخل سينى برجاى مانده اند. شما هر کدام بهترين چيزها را براى خودتان مي خواهيد و اين از نظر شما امرى کاملاً طبيعى است، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى شما هم همين است. مطمئن باشيد که فنجان به خودى خود تاثيرى بر کيفيت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد يک فنجان گران قيمت و لوکس ممکن است کيفيت چايى که در آن است را از ديد ما پنهان کند.

چيزى که همه شما واقعاً مى خواستيد يک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترين فنجان ها رفتيد و سپس به فنجان هاى يکديگر نگاه مى کرديد. زندگى هم مثل همين چاى است. کار، خانه، ماشين، پول، موقعيت اجتماعى و .... در حکم فنجان ها هستند. مورد مصرف آنها، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. نوع فنجاني که ما داشته باشيم، نه کيفيت چاى را مشخص مي کند و نه آن را تغيير مي دهد. امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان، از چايى که خداوند براى ما در طبيعت فراهم کرده است لذت نمي بريم.


خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را. از چايتان لذت ببريد. خوشحال بودن البته به معنى اين که همه چيز عالى و کامل است نيست. بلکه بدين معنى است که شما تصميم گرفته ايد آن سوى عيب و نقص ها را هم ببينيد.» در آرامش زندگى کنيد، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد

+نوشته شده در دوشنبه 30 دی1387ساعت8:57توسط تي تي |
شنبه

سلام دوستاي عزيز

صبح همگيتون به خير..من نميدونم اين چه  حكمتيه كه من هر شنبه طرفاي صبح خواب ميبينم كه ديگه سركار نميرم ..آخي چه احساس خوبيه اينكه بي دغدغه تا ساعت ده يازده بخوابم بعدش پاشم يه صبحونه حسابي بخورم ..يه دوش بگيرم ..يه كم به خونه برسم و بعدش برم پاي تلفن با مامان ،خواهر يا يكي از دوستا صحبت كنم تا برنامه اون روزو جور كنم..حالا يا خونه ي يكي نخودچي خورون يا برنامه خريد كه هميشه خدا حال ميده..به به..چه خواب خوبي....محكم ميكوبونم رو ساعت و خودمو از تخت ميكشم پايين ،تا آب به سرو صورتم نرسيده از اون حال و هوا بيرون نميام..حالا جالبه تا لباس ميپوشم و از خونه ميام بيرون به اين موضوع فكر ميكنم كه نه ..خونه موندن چيه ..اه اه..اصلا زن كه نبايد خونه بمونه ..پس استقلال مالي چي ميشه ..حضور تو اجتماع.. بعد تو دلم ميگم اخي بيچاره خواهرم كه خونه داره ..البته همه اين احساسات مثبت تا ظهر دوام داره چون بعد از ناهار به شدت خوابم ميگيره و به كسي هم نميتونم زنگ بزنم تا خوابم بپره چون ميدونم مامانم ،خواهرم و دوستاي خونه دارم همه تو خواب نازن...


بگذريم برسيم به پنجشنبه و قرار وبلاگي كه با دوستاي عزيزي كه براي اولين بار ميديدمشون..ايرن جان،شيلا مامان رومينا خوشگله،ساروي كيجايممول،گلپر،بهمندخت،شري مامان سامي خوشگله،رها(ستايش) و مبي عزيز..دقايق شادي رو تو كافه نادري گذرونديم،ناهار هم استيك معروفشو زديم به بدن و بعدش هم يه چايي ليموي دبش ..قضيه پرداخت صورت حساب هم بماند كه خودش كركر خنده اي بود و براي حفظ ابرو همون سكرت بمونه بهتره خودمون،.


شبش با همسري رفتيم جمهوري و تلويزيون با ميزشو خريديم..ال سي ديه چهل اينچه سامسونگ كه يه سينما خانگي هم سرش اشانتيون دادن..جمعه هم اومدن نصبش كردن..آخرين دي وي ديه پريزن بركو با اون ديديم ..چه حالي ميداد ..از صداهايي كه از اطراف خونه بلند ميشه ادم زهره ترك ميشه Scared Smileys حالا شروع كرديم دوباره ختم لاست كردن..اولين اپيزود اونو هم ديديم ..به به اين هيولاهه كه مياد صداش تو خونه ميچرخه ادم فك ميكنه الان از پشت يكي خفتت ميكنه

 خوب فعلا بسه بيام يه سر به شما بزنم ببينم دنيا دست كيه ..تا بعد خدا حافظ همتون باشه

+نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت10:3توسط تي تي |
رسيدن به علايقم

سلام و صد سلام

دوباره چهارشنبه روز اميدها و آرزوهاي يه كارمند حسرت زده خواب رسيد..منتهي اين هفته پنجشنبه هم نميتونم بخوابم چون صبحش بايد برم يه جلسه اي اون سر تهرون تو نياوران و احتمالا بايد صبح خروس خون از خونه بزنم بيرون كه ساعت نه تو جلسه باشم ولي ظهرش با يه برنامه حسابي اين ضد حال جبران ميشه  كه بانيه خيرش ايرن جان بوده و قراره با چند دوست وبلاگيه عزيزِِ ديگه ناهار رو  كافه نادري باشيم..همينجا بگم مشتاقانه ديدنتونو انتظار ميكشم.

راستي ديشب رفتم ديدن يه دوستي كه تازه از بهترين دانشگاههاي ميكاپ ارتيست تو ونكوور كانادا فارغ التحصيل شده و من با يكي ديگه از دوستام تصميم گرفتيم اولين هنر اموز هاش باشيم..ديشب رفته بوديم يه سري از نمونه كاراشو ببينيم و در مورد پرداخت هزينه و اينجور مسائل صحبت كنيم..تو تمام كاراش چيزي كه به چشم مي اومد يه سادگيه در كمال زيبايي بود..كه خودش توضيح داد اونجا بر خلاف ايران اول به زيرسازي صورت و دوم به جنس لوازم ارايش استفاده شده اهميت ميدن.به خاطر همينه كه هنرپيشه هاي هاليوودو وقتي نگاه ميكني انگار اصلا آرايش ندارن ولي زيبان..مثلا خود واقعي بيانسه رو با اين عكسش مقايسه كنيد ..برعكس تو ايران ماله كشي رو صورت بابه حالا از هر نوع مواد آرايشيه تقلبي كه ميخواد باشه ..تقريبا تمام لوازم ارايشهاش برند MAC بود كه قرار شد سفارش بديم باباش كه دو هفته ديگه داره مياد از اونجا برامون بياره...يه چيز جالب ديگه اينه كه هرچيزي كه از گلوي ما پايين ميره رو زيبايي ما تاثير داره پس يكي از مباحث آموزشي ما بحث زيباي خوردن خواهد بود..

همسري تازه ديروز از اين تصميم من باخبر شد و بنده خدا حسابي تعجب كرد..ولي چه كنم اين يكي از مهمترين علاقه منديهاي من بوده از كودكي و حالا كائنات شرايط پرداختن به اونو به بهترين حالت برام فراهم كرده پس چرا دنبالش نرم..تازه ايشالله ميخوام كلاسهاي نقاشيمو هم از سر بگيرم..فقط بايد يه زمان خالي براش پيدا كنم چون تازگي ها كلاس رقص هم ميرمFree Smiley Face Courtesy of www.FreeSmileys.orgقبلنا عربي ميرفتم ولي چون پيشرفتم خيلي كند بود پيگيرش نشدم ولي حالا يه استاد خوب پيدا كردم كه تركيب ايراني با هيپ هاپ ياد ميده كه من عاشقشم..

خوب بگذريم راستي دوشنبه شب هم رفتم ديدن اون دوستم و نينيش..خداروشكر خوب خوب بودن و فقط خدا دوباره خيلي بهش رحم كرده چون با اونكه وقت سزارينش تو آخر سي و هفت هفتگي بوده ولي وقت زايمان متوجه شدن بند ناف به شدت دور گردن نيني پيچيده جوري كه به زحمت بازش كردن و بعداز اون هم بچه دو روز تو دستگاه بود تا دستگاه تنفسيش رو به راه بشه..ولي خوب خداروشكر به خير گذشت و الان پسمل خوشگلش صحيح و سالم تو بغلشه..ايشالله تمام مامانايي كه نيني تو دلشون دارن به سلامت بارشونو زمين بذارن

تا بعد خداحافظ همگيتون باشه دوستان
+نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت11:54توسط تي تي |
سوغاتي خورون

سلام دوستاي عزيزم

ديروز از سركار رفتم خونه پدرشوهري چون از چين برگشته بودن..البته انقدر ايشون شيفته كار هستن كه بعد از سيزده چهارده ساعت تو هواپيما بودن وقتي ساعت يك و نيم رسيده چمدونا رو گذاشته خونه و برگشته بود شركت تا ساعت هشت..خدايي دلم براش تنگ شده بود فكر كنم اونم همينطور بود چون از چين به جز دوبار كه با خونه تماس گرفته بود فقط به موبايل من زنگ زده بود كه بچه هاش وقتي فهميدن حسابي شاكي شده بودنscuba divingالبته خوب اونا همشون پسرن و من به شخصه تا بحال نديدم احساس محبتشونو به پدرشون نشون بدن تازه اگه احساسي داشته باشن ..ولي من هميشه مثل باباي خودم قربون صدقه اش ميرم و راه به راه بوسش ميكنم اونم در عوض تو اين سالها ياد گرفت كه با من مثل خودم باشه..اوايل خيلي به سختي و با ملاحظه فوقش ميگفت من نازتونو برم يا من قربونتون برم...ولي الان خيلي قشنگ بهم ميگه تو نفس مني..تو عمر مني...منم  هي كله كچلشو ميبوسمsign smileys خوب همه اينا رو گفتم تا برسم به اينجا كه بگم ادم از كسي كه دوستش داره توقع بيشتري هم داره..تو اين مدت كه پدري چين بود همش به خودم دلداري ميدادم كه اگه هيچي واست نياورد ناراحت نشي ها..به دل نگيري ها آخه من از بچگي كادو و سوغاتي رو خيلي دوست داشتم و واقعا برام مهم بود كه بهم چي ميدن دروغ چرا تا قبر آآآآ ارزش معنوي و اين حرفا هم تو كتم نميرفت و همين الانش هم گاهي نميره به خاطر همين وقتي تجسم ميكردم كه براي بقيه چيزايي كه ميخواستن اورده باشه و براي من يه چيز كوچولو به خاطر ارزش معنويش خريده باشه قاطي ميكردم ... تا اينكه ديشب پدري از سركار برگشت ، مادرشوهري مسافرت تشريف داشتن و فقط من بودم و مادرجون ..پدري يه يك ساعتي از خاطرات اونجا برام گفت و بعدش سيگارشو كشيد و رفتيم سر وقت چمدون..اينجا اجازه بديد يه كم شرمنده شمevil grin smileys چون  شايد بنده خدا چيز زيادي نخريده بود و همش  تو يه چمدون خلاصه شده بود ولي از هر دوتا بسته اي كه درمي اورد يكيش مربوط به من بود.. سوغاتي هاي من دو تا كفش ال استار خوشگل بود كه از بدجنسي وقتي اوردم خونه گفتم بذار قيمتشو ببينم از همون شش تومني هاييه كه ميگفت،روش به يوان قيمت خورده بود كه ميشد پنجاه وشش تومن در نتيجه حدس زدم احتمالا گوشاي پدري اشتباه شنيده بوده..بقيه سوغاتي هام يه باروني مارك بروبري ، يه اوكت بيسيار خوگشل ،يه پليور نازگلي ،مسواك برقي ،چندتا دونه عروسك و جينگيلي مستونهاي دكوري و تعداد زيادي لباس زير بود..جالبه كه بدون اينكه سايز منو بپرسه يا شماره پامو بدونه همه خريدهايي كه برام كرده بود دقيقا اندازه بود..قربونش برم ميگفت هرچي ميخواستم بخرم يه دختر هم سايز تو پيدا ميكردم ميگفتم بپوشه تا اندازه ات دستم بياد.(راستي عكساشونو فردا به همين پست اضافه ميكنم)...خلاصه كه حسابي از خودم ذوق دروكردم ،اونم همش ازم ميپرسيد كم نبود ؟دوسشون داشتي؟ كه منم مجبور ميشدم بوس بوسيش كنمتازه از همه بهتر اينكه بهم قول داد تو سفري كه ميخواد بعد از عيد بره منو ببره..گفت به همسري بگو فقط بليطتتو بخره بقيه خرج و مخارجت تا هزينه خريدهاي اونجات هم با منsmileys اين ديگه نور علي نور بود..البته همسري از اين پيشنهاد زياد خوشش نيومد كه خودم تا اون موقع راضيش ميكنم

فقط در آخر از خدا ميخوام كه عزيزاي همه رو سالم و شاد براشون نگه داره و اونايي رو هم كه تو بستر بيماري هستن هرچه زودتر شفا بده از جمله باباي ساره عزيز رو كه ازتون ميخوام حسابي براش دعا كنيد...

تا بعد خدا حافظ همگيتون

+نوشته شده در دوشنبه 23 دی1387ساعت11:48توسط تي تي |
تعطيلات پربار

سلام دوستاي عزيزم

چقدر اين چند روز تعطيلي زود گذشت... جاتون خالي به من كه خيلي خوش گذشت..اتفاقات زيادي تو اين چند روز افتاد..اوليش اينكه پدرشوهري يكشنبه رفت چين و برخلاف بقيه من اصلا بهش ليست خريد ندادم..آخه به نظرم خيلي زشت بود وقتي داره غر ميزنه بهشون "كه بابا من دارم ميرم براي كار و جلسه و اين حرفا..تو چهار روز چطور ميتونم اينهمه خريد كنم" ..اونوقت منم بگم بيا اينم ليست من؟..وقتي خيلي تعارفي ازم پرسيد برات چي بيارم گفتم هرچي دلتون خواست ..خدائيش اون لحظه هيچي به ذهنم نميرسيد..پيش خودم گفتم من كه چيز خاصي نياز ندارم و برفرض نياز هم پيدا كنم همه چي بهترينش تو تهران هست خوب ميرم خودم ميخرم چرا برم زير بار منت..اين شد كه چيزي نگفتم..اونم همش ميگفت ميخوام برات آل استار بيارم دوست داري ساق دار باشه يا بي ساق..يكي نيس بهش بگه آخه مگه نميبيني من خودم يكيشو تازه خريدم..ميخوام چيكار؟بعدا ديدم تو حرفاش گفت يكي ميگه تو چين آل استار جفتي شش تومنه!مااااااااااااااااااااااااعععععععععععععع!!! از اينجا فهميدم چرا علاقه اش به آل استار قلمبه شده..

مادر بزرگ همسري هم از اصفهان اومده بود و مهمونشون بود..اين چند روز گير داد به من كه من به هواي اين اومدم كه تو منو تو شباي عزا ببري هيات،گفتم مادر جون تو همين كوچه پس كوچه ها بايد هياتي چيزي باشه ها..گفت نه اينجا كه عين محله سني ها ميمونه ادم يادش ميره عاشوار تاسوعاس!! خلاصه منم براي خرجي كه مامانم تو تاسوعا وعاشورا ميداد بايد ميرفتم كمكش در نتيجه  برنامه من دوشنبه،سه شنبه و چهارشنبه اين بود كه تا نزديكاي ظهر ميخوابيدم بعد پا ميشدم ميرفتم خونه مامانم اينا و با خواهرم كانٌه كزت كار ميكرديم و بعدش لباسهاي كارو درمي اوردم و خسته و نالون ميپريدم تو ماشين و از لايه هيات ها و دسته جات ميگازيدم تا اونور شهر مادربزرگه رو بردارم ببرم هيات تا دوازده شبcool smileys..بعدش مي اوردمش خونه تا همسري برسونتش..ولي آي دعام ميكرد..البته خدايي سبب خير هم شد كه تو اين شبا با وجود خستگي به عزاداريم هم برسم..

از شب جمعه بگم كه با همسري رفتيم يافت آباد تا ببينيم جديدا چه نوع مبلهايي مد شده ..آخه هنوز دودليم كه مبلهامونو بفروشيم يا يه تغييرات اساسي بديمش و دوباره استفاده كنيم..همه ميگن حيفه اينا رو بفروشم چون تمام چوبه و كلي كنده كاريهاي خوگشل داره..اين شد كه رفتيم بازار ديديم اين مبله خسته خودمون از همشون قشنگتره ..فقط كافيه براي تنوع رنگ و رومبلياشو تعويض كنيم..داييهام كه از قديميهاي همون بازار هستن يكي رو بهمون معرفي كردن ولي من دلم ميخواد اگه كسي باز جايي رو ميشناسه كه كارش تو تعميرات مبل خوب و تميزه بهم معرفي كنه تا ببينم نظر اونا چيه..

 از شب جمعه با همسري نشستيم پاي فيلم پريزن برك (PRISON BREAK)تا شش صبح، بعد خوابيديم ساعت دوازده پاشديم، يه چيزي خورديم و به ديدن ادامه داديم تا دوازده شب..دورمونو يه سري رختخواب براي ولو شدن جلوي تلويزيون و آشغال ميوه ،پسته ،تخمه ،جعبه پيتزا و .. اشغال كرده بود،ديگه ساعت دوازده وقتي پنج تا دي وي دي هنوز مونده بود پا شديم به قول همسري به زندگيمون رسيديم و از زندگي انگلي بيرون اومديم...خدائيش فيلم قشنگي بود..من كه عاااااااااااشق مايكل شدم..تا صبح هم داشتم خواب تي بگ بيشرفو ميديدم..امروز صبح هم به زور پا شدمFree Smiley Face Courtesy of www.FreeSmileys.org

 

خوب بگذريم..چقدر طولاني شد..راستي اون دوست باردارم امروز صبح قرار بود زايمان كنه..هنوز ازش خبري ندارم..ايشالله كه نينيش صحيح و سالم بوده و از نگراني دراومده..برم يه زنگ بهشون بزنم..خوب..

تا بعد خداحافظ همگيتون باشه

+نوشته شده در شنبه 21 دی1387ساعت11:21توسط تي تي |
مناجات نامه

احساس ميكنم خيلي ازت دور شدم..بعد از اينهمه سال كه با عشق باهات صحبت ميكردم و نماز ميخوندم اخيرا ميديدم كه تمايلم كم شده و كاهلي ميكنم..از آخرين باري كه نماز صبحم قضا نشده مدتها ميگذره..وقتي به خودم اومدم كه احساس كردم چقدر دلم برات تنگ شده..براي اون آرامش بعد از نماز..براي اون اطمينان قلبيي كه پيدا ميكردم..براي دعا كردن هاي طولاني تو سجاده...خواستم درستش كنم..ولي انگار خراب كردن يه چيز راحتتر از درست كردنشه..حالا از خودت كمك ميخوام..ميخوام برات نامه اي بنويسم و شرايطمو برات بگم،بگم چي تو سرم ميگذره، ولي ميدونم كه تو خودت همه چيز رو ميدوني

مي‌دانم‌ هيچ‌ صندوقچه‌اي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ رازهامو توي‌ آن‌ بذارم و درشو قفل كنم چون تو همه قفلها رو باز ميكني

مي‌دانم‌ هيچ‌ جايي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ دفتر خاطراتم‌ را آنجا پنهان‌ كنم، چون‌ تو تك‌تك‌ كلمه‌هاي‌ دفتر خاطراتم‌ را مي‌داني

حتي‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم، حتي‌ اگر تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو باز مرا‌ مي‌بيني‌  و مي‌داني‌ كه‌  نشسته‌ام‌ يا خوابيده‌

و مي‌داني‌ كدام‌ فكر روي‌ كدام‌ سلول‌ ذهن‌ من‌ راه‌ مي‌رود

 تو هر شب‌ خواب‌هاي‌ مرا تماشا مي‌كني،

آرزوهايم‌ را مي‌شمري‌ و خيال‌هايم‌ را اندازه‌ مي‌گيري

 تو مي‌داني‌ امروز چند بار اشتباه‌ كرده‌ام‌

و چند بار شيطان‌ از نزديكي‌هاي‌ قلبم‌ گذشته‌ است

 تو مي‌داني‌ فردا چه‌ شكلي‌ است‌

و مي‌داني‌ فردا چند نفر پا به‌ اين‌ دنيا خواهند گذاشت

تو مي‌داني‌ من‌ چند شنبه‌ خواهم‌ مُرد

و مي‌داني‌ آن‌ روز هوا ابري‌ است‌ يا آفتابي

 تو سرنوشت‌ تمام‌ برگ‌ها را مي‌داني‌

و مسير حركت‌ تمام‌ بادها را

و خبر داري‌ كه‌ هر كدام‌ از قاصدك‌ها

چه‌ خبري‌ را با خود به‌ كجا خواهند برد.

                                  تو مى‌دانى، تو بسيار مى‌دانى ...

خدايا مي‌خواستم‌ برايت‌ نامه‌اي‌ بنويسم اما يادم‌ آمد كه‌ تو نامه‌ام‌ را پيش‌ از آن‌ كه‌ نوشته‌ باشم،خوانده اي

پس‌ منتظر مي‌مانم‌ تا جوابم‌ را بدهي و  از آشفتگي نجاتم دهي..خداي من ماهي روح من به اقيانوس هم راضي نبود ولي لالايي اين بركه خوابش كرده است ..به من برس...من به تو اميد دارم

+نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت8:59توسط تي تي |
امان از فكرهاي مسموم

سلام دوستاي عزيزم

مرسي از همتون كه با سمانه همدردي كرديد..همين موج انرژي مثبتِ دعا كه براش روانه شده بهترين ابزاريه كه تو اين روزاي سخت بهش نياز داره..


خوب به سلامتي رسيديم به روز عزيز چهارشنبه..و آغاز تعطيلات آخر هفته..حالا هركي ندونه فك ميكنه ما چه تعطيلات پرباري داريم..آخرش اينه كه يه شب مهموني دعوتيم يا شام ميريم بيرون..كه براي من گوزينه اول مصداق داره.


هفته پيش هفته بسيار جالب انگيزناكي بود..ماجرا ازاين قراره كه چند وقت پيش من يه حساب پس انداز مختصري تو بانك مسكن باز كردم..مسئول بازگشايي حساب يه مرد جوون با ته ريش و يه قيافه نسبتا موجه بود..چندين بار بعد از اون كه براي افزايش موجوديم به بانك مراجعه ميكردم با اين آقا برخورد داشتم ..يكي دوبارش كار منو بدون نوبت انجام داد..و از همه بدتر يكي دو بار هم احساس كردم موقع گرفتن فيش يا دادن كارتم دستش با دستم برخورد كرد كه خيلي چندشم شد چون عمدي بودنش ملموس بود..ولي من به روي خودم نياوردم و پيش خودم دلم خوش بود كه خوب تو اون پرونده عريض و طويلي كه پر كردم وضعيت تاهلم و حتي شغل همسري نوشته شده،حلقه هم كه دستمه پس جاي شك و شبهه اي نميمونه..تا اينكه يه روز نزديكاي ظهر ديدم يه شماره غريبه باهام تماس گرفت..خود مرديكه اش بود،گفت ببخشيد من الف هستم از بانك تماس ميگيرم ..گفتم مشكلي پيش اومده ؟ گفت : نه ميخواستم بدونم شما كه شماره منو نداشتيد؟ گفتم:نه؟!!! گفت : پس داشته باشيد ..اگه كاري داشتيد حتما باهام تماس بگيريد..خوشحال ميشم در خدمتتون باشم!!! منم چون تومحل كار بودم نفهميدم چطور يه خداحافظ گفتم و قطع كردم..پيش خودم گفتم وقتي ببينه من محلش نميدم و به قول معروف تو اين باغا نيستم بيخيال ميشه چون دلم نميخواست علننا در اين مورد باهاش بحث راه بندازم..تا اينكه ديدم نخير..گاگول تر از اين حرفاس..يه چند بار ديگه هم تماس گرفت و يه چرت و پرتهايي در مورد حسابم ميگفت..مثلا ميخواستم بگم فلان چكي كه خوابونده بوديد به حساب پاس شد! يا ميدونستيد پولتونو به انقدر برسونيد فلان جور ميشه! ...

مونده بودم چيكار كنم..بهش بگم خيلي ببخشيد الاغ نميبيني من ازدواج كردم؟نميبيني هرچي نخ ميدي نميگيرم؟ باز چه مرگته؟ كه هر چي فك كردم ديدم در خودم نميبينم اين حرفا رو به يه مرد بزنم..احساس ميكردم اينجوري شان خودم مياد پايين..ازاون طرف هم گفتم يارو با اين گاگول بازيش كه معلوم هم بود تازه كار هم هست كار دستم ميده..و اونوقت ممكنه همسري فك كنه چه خبر بوده..

اينه كه تصميم گرفتم خودم به همسري ماوقع روبگم ..نتيجه اش برام معلوم بود..اول خيلي بزرگمنشانه ازم تشكر كردكه بهش گفتم و بعدش كانٌه شير عصباني شد..هر چي فحش و فضيحت بود نثار روح زنده و مرده يارو كرد و سرآخر سه تا راه پيش پاي من گذاشت: 1- يا شماره يارو رو بدم بهش تا زنگ بزنه بهش بگه "شما به چه دليل دست تو پرونده خانوم من برديد و شماره اشو برداشتيد؟ از اين خوش خدمتيها براي همه مشترياي بانك داريد؟ اگر آره كه لازمه بيام پيش رئيس بانك يه تقدير جانانه ازتون بكنم.."

2- اينكه گوشيمو فرداش در اختيار همسري بذارم تا اگه زنگ زد اين گل واژه ها رو نثارش كنه.

3- و در حالت سوم اگه من راضي به هيچ كدوم از دو گوزينه بالا نشدم اينكه فرداش پاشه بره بانك و شلواره يارو رو بالاي سرش پاپيون كنه..


كه خوب من با توجه به روحيه محافظه كارانه اي كه دارم دومي رو انتخاب كردم و الحمد.. اون روز يارو تماس نگرفت يا اگه هم تماس گرفت همسري اينجوري به ما گفت..و ماجرا فعلا مختومه اعلام شد..

از شانس من دو هفته پيش يكي از دوستاي همسري يه خط بسيار رندي داشته كه ميخواسته به قيمت مناسب بفروشه و همسري اونو براي من ميخره و قرار بر اين بود كه من خط قبليمو بفروشم كه من تنبلي ميكردم ..بعد از اين اتفاق يعني سه شنبه خط قبلي رو در عرض يه ساعت فروختم و نفس راحتي كشيدم.


من نميدونم واقعا اينجور مردا در مورد زنا چي فكر ميكنن؟ خوبه تمام مراجعات من به بانك از محل كارم و با پوشش كاملا اسلامي بود..وگرنه ميگفتم شايد در پوشش من چيزي مصداق تبرج بوده كه اين فكر به كله پوكش زده..خلاصه از خدا ميخوام كه همه اين مريض هاي رواني كه در سطح شهر پراكنده شدن رو به راه راست و سلامت هدايت كنه..آمين گوياش لال از دنيا نرن.

عكسا رسيد..

واي من عاشق اون برق برقياي يقه اشم..

اينم با جين عالي ميشه..


اينم سوميه كه سوراخاي رو آستينش منو كشته..


خوب اينم از عكسا كه قولشو داده بودم..تا پست بعدي خداحافظتون

+نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت13:39توسط تي تي |
خيانت

سلام دوستاي عزيزم

ديروز از سركارم با خواهرم قرار گذاشتيم رفتيم خونه مامانم، قبلش هم رفتيم فروشگاه دوميم تو اميراباد كه صبحش باهام تماس گرفته بودن و گفته بودن حراجش شروع شده..من چند تا بلوز خيلي خوشگل خريدم كه بعدا عكسشو ميذارم ..شما هم خواستيد زودتر بريد تا جنساي خوبش تموم نشده.

بگذريم...ديدم خواهرم خيلي ناراحت و گرفته است .. يه كم سربه سرش گذاشتم تا سرحال بشه ولي فايده نداشت تا اينكه با بغض گفت براي سمانه دوست صميميش اتفاقي افتاده كه تازه ديروز فهميده..سمانه همسن من بود و مثل من سال 82 ازدواج كرده بود اونم با يكي از بهترين پسراي محل كه دوست وهمكار داداشش بوده..اين پسره و خانواده اش تو نجابت و پاكي براي همه مثال زدني بودن و خود سمانه هم كه من ميشناختمش دختري زيبا بود با ظاهري هميشه خندان كه با مدرك كارشناسي از يه دانشگاه معتبر تو يه سازمان دولتي مشغول به كار بود...هر دوشون هم مثل خانواده هاشون اعتقادات مذهبي قويي داشتن و بسيار هم خوشبخت بودن ...سمانه بيشتر روزهاي هفته رو به خاطر شرايط كاريه همسرش تنها ميموند ولي به اين روال عادت كرده بوده و هيچ اعتراضي نداشت...تا اينكه از نه ماه گذشته متوجه ميشه كه همسرش ديگه توجه و علاقه قبل رو بهش نداره ولي باز به روي خودش نمي اره و همه رو به حساب خستگي كارش ميذاشته و محبتشو بيشتر هم ميكنه..علاوه بر اين از سه ماه قبل هم بينشون هيچ ارتباط جنسي نبوده و با اصرارهاي سمانه همسرش گفته بوده كه من مشكل سردي جنسي پيدا كردم كه سمانه مي افته دنبال اينكه غذاهاي گرمي واسش بپزه يا چه ميدونم از عطاري براش دوا بگيره و ... تا اينكه يه روز كه جايي بودن ميبينه همسرش ميره تو حياط و يك ساعت و نيم با موبايل صحبت ميكنه ديگه سمانه قاطي ميكنه و بعد از برگشتن تو خونه باهم دعواشون ميشه ..وقتي سمانه همينجوري ازش ميپرسه اين كارا چيه ميكني و آيا پاي كس ديگه اي درميونه ..همسرش با وقاحت تمام برميگرده ميگه آره ..حالا ميخواي چيكار كني!!! و بعدش هم ساك وسايلشو جمع ميكنه و خيلي ريلكس از خونه ميره..تازه اون موقع بود كه سمانه خانواده اشو در جريان ميذاره ولي هيچ كدوم باورشون نميشه تا اينكه با گرفتن پرينت تلفن خونه شماره زني رو پيدا ميكنن كه همسرش باهاش تماس گرفته بوده..شماره ايكه بعدا معلوم شد به نام خود مرده است و خودش براي زنه خريده بوده،زني متاهل تو شهرستاني اطراف تهران كه كارمند يه جاي دولتي بوده و شوهرش تركش كرده بوده ، اين مرديكه رفته بوده براش خونه و موبايل گرفته بوده و به اسم ماموريت تو زمانهايي كه قاعدتا ميبايست خونه باشه ميرفته پيشش!!!وقتي كه ميرن زنه رو از دور ميبينن متوجه ميشن كه يه زن بسيار زشت و كريه المنظره كه متاسفانه چادري هم بوده ..از اينور هم هيچكس حتي تو مخيه اش هم نميگنجيد كه شوهر سمانه با اين وجهه و اعتقادات و با داشتن همچين زني دست به اين كثافت كاريها زده باشه...جالب اينجاست كه خانواده سمانه بسيار نجيب و باحيا هستن و هنوز به روي اين پسره نياوردن و از طرفي به هيچ روش قانوني نميتونن اين مساله رو ثابت كنن ..و از اونطرف پسره هم خيلي حق به جانب گذاشته رفته خونه باباشو زده به سيم آخر و به سمانه گفته آره رابطه داشتم ولي تازه اين يكيش بوده كساي ديگه اي هم بودن!! و وقتي سمانه گفته خوب طلاقه منو بده ..گفته نميدم!!

كه به نظر من ميخواد با اين كار سمانه رو عاصي كنه تا بره مهريه اشو ببخشه تا طلاقشو بگيره..

سمانه افسردگي شديد گرفته كه البته من بهش حق ميدم ..اين مصيبت شوك شديدي بوده كه يه دفعه بهش وارد شده،ميگه همش ارزو ميكردم فكري كه تو اين ماهها در موردش داشتم دروغ باشه به خاطر همين همه بهانه هاشو باور ميكردم، سمانه ديگه اون دختر خندون و با اعتماد به نفس هميشگي نيس،خيانت بار حقارت عميقي براش اورده، خودشو گم كرده ميخواد كارشو ترك كنه و بره شهرستان پيش عمه پدرش چون تمركزي براي كار كردن نداره و موقع كار ميره پشت مانيتور عينك ميزنه تا گريه ناخوداگاهشو كسي نبينه،چون نميخواد تو خانواده اصيل و سنتي اش اولين زن مطلقه باشه،چون نميخواد باباي پيرشو ببينه كه ميره تو حياط لب حوض ميشينه گريه ميكنه............ و چون هنوز محمدو دوست داره.

نميدونم چرا همسرش اينكارو كرده؟مشاور به سمانه گفته اون دچار دوگانگي شخصيتيه..يه شخصيت معتقد ،درستكار و مهربون درمقابل يه شخصيت شرور و بدكاره...من هنوز نتونستم به ماهيت خيانت پي ببرم..يعني گاهي معتقدم به جمله معروف جبران خليل جبران كه مفهومش اينه كه اگه يكي از طرفين خيانت كنه ديگري هم به همون اندازه مقصره ...ولي بيشتر در اينگونه موارد ديدم كه يكي از طرفين هيچ عيب و ايراد فاحشي نداشته و همه اين جنايتها به خاطر تنوع طلبي،شهوت و سست عنصريه يكي از طرفين اتفاق افتاده..ولي اين سئوال هميشه برام هست كه پس گناه اين شخصي كه مورد خيانت قرار گرفته چيه؟

تو اين شباي محرم از ته دل براش دعا ميكنم و از خدا ميخوام كه اول به سمانه صبر بده و كمكش كنه تا بهترين راهي رو كه صلاحشه انتخاب كنه..و از شما هم ميخوام كه براش دعا كنيد.

+نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت13:48توسط تي تي |
استعفا

سلام دوستان

اميدوارم كه تعطيلات به همتون خوش گذشته باشه

من الان زياد سرحال نيستم چون اون همكاري كه باهاش صميمي بودم امروز نيومده سركار و شايد ديگه هم نياد..گويا پنجشنبه كه من سركار نبودم با آبدارچي شركت حرفش شده و از شركت اومده بيرون تا بعدا بره امور اداري و كارشو تموم كنه.اين دوست من مهندس كامپيوتر بود ولي تو پستي قرار داشت كه اصلا جايگاهش نبود و هركسي به خودش اجازه ميداد كه بهش بي احترامي كنه..با اونكه هميشه دراين گونه مواقع برخوردهاي خوبي از خودش نشون ميداد و به عنوان يك فرد وظيفه شناس و مودب معروف بود ولي گويا ديگه كاسه صبرش لبريز شده و با آخرين بحثي كه بين اون و آبدارچي درگرفته وسايلاشو برداشته و با گريه شركتو ترك كرده..

مدتها بود كه ديگه نميتونست فقط دلشو به حقوق چندغاز اينجا خوش كنه و دلش براي خودش و تواناييهايي كه در اين پست بلااستفاده مونده بود ميسوخت..من هميشه بهش ميگفتم كه دنبال كار بهتر باشه ولي تا كار ديگه اي پيدا نكرده اينجا رو ول نكنه ..كه اين از همون ترسي ناشي ميشد كه گاها بهش ميگن ترس از جابجا كردن پنير..

خودم تو كار قبليم به زحمت تونستم باهاش كنار بيام،مني كه اولين تجربه كاريم بود و با يه عشق و انگيزه وصف نشدني رفتم سركار تا موفقيت رو تجربه كنم..ولي آدماي تنگ نظر كه توانايي ديدن پيشرفتهاي يه دختر تازه فارغ التحصيلو نداشتن حسابي عرصه رو برام تنگ كردن.. روز به روز مسئوليتهامو بيشتر ميكردن ،ماموريتهاي شهرستان بدون حق ماموريت و بدرفتاري همون سرپرست احمق.. خيلي سعي كردم روحيه امو از دست ندم و مقاوت كنم ولي فايده نداشت،اين پروسه اي بود كه به از دست دادن اعتماد به نفس و سلامت روحي و جسمي من منتهي ميشد..

خيلي طول كشيد تا به رفتن فكر كنم ..حتي جرات بيانشو نداشتم ..به خاطر اينكه همه كار منو يه شرايط استثنايي ميدونستن حتي همسري..كلي ترس داشتن كه مهمتريناش از دست دادن پيشرفتهاي احتمالي اينده،پيدا نكردن يه كار خوب ديگه و ديگري قضاوت ديگران از عدم توانايي من در نگهداري موقعيت كاريم بود..

به محض اينكه جلوي ترساي خودم و ديگران ايستادم و نامه استعفا رو رو ميز مدير عامل گذاشتم دوباره همون انرژي و انگيزه سابق رو در خودم احساس كردم..انگار باله و پر شكسته ام دوباره جوونه زده باشن..حرفا و وعده هاي مديرعامل ديگه برام ارزشي نداشت و از روزي كه گفته بودم ديگه نيومدم شركت..انگار چشام برق سابقو پيدا كرده بود و خيابونايي كه هر روز ازشون رد ميشدمو جور ديگه اي مي ديدم..و يه مدتي بعد هم همين كار الانم بهم معرفي شد كه خداروشكر ازش راضيم..و به اين نتيجه خيلي مهم رسيدم كه اگر من نترسم و خودم به خودم بها بدم و براي آرامش و آسايشم ارزش قائل باشم كائنات هم همين خواسته رو براي من خواهد داشت و زمينه رسيدن به ان رو برام فراهم ميكند..اين همون قانون خلائه كه ما ميتونيم براي جذب خواسته هاي مثبت ازش استفاده كنيم ..

در آخر از خدا ميخوام كه به اين دوستم و همه كساني كه از كارشون ناراضي هستن يا كارشونو رها كردن كمك كنه كه بتونن صلاح خودشو تشخيص بدن و به شرايط مناسب و شايسته اشون برسن..

تا بعد خدا حافظتون

 

+نوشته شده در شنبه 7 دی1387ساعت14:0توسط تي تي |
ماهی روحم به اقیانوس هم راضی نبود طفلكي لالايي اين بركه خوابش كرده است

سلام دوستاي گلم

خداروشكر كه بارونكي ديروز گرفت و دل تنگ آسمون يه كم وا شد... ولي الان دوباره ميتونم از پنجره كناريم كوهها رو ببينم..چه برف قشنگي هم روش نشسته..يادش به خير دوران دانشجويي با دوستام چه انگيزه اي داشتيم كه چله زمستون جمعه ها هفت صبح ميرفتيم توچال و تو برف ميرفتيم اون بالا صبحونه ميخورديم..اون موقع ها فك ميكردم اين روزا و اين انگيزه هيچوقت تموم نميشه.. اونوقت الان با آژانس ميرم سركار و با آژانس برميگردم كه نكنه از سرماي پاييزي بچايم و فكر اينم كه الان تو اون كوههاي برفي مه گرفته باشم تنمو به لرزه ميندازه..

راستي دوشنبه شب بالاخره همسري تونست ساعتي از كارش بزنه و با هم بريم ميلاد كه من شلوار بخرم..بعد از گشتن چهار طبقه من اوني كه ميخواستم پيدا كردم كه تن خور خيلي گشنگي داره...بعدش هم اين تاپو خريدم كه باهاش ست بشه..شام هم رفتيم كباب بناب ميدون شيراز..البته وقتي رسيديم خونه همسري بازم مجبور شد برگرده سركار.happy smileys

بگذريم ..مرسي از همتون كه تجربه و نظر خودتونو در مورد اون سئوال من داديد..همشونو با دقت خوندم و به يه جاهايي هم رسيدم..اوايل زندگيمون كه هنوز همسري دانشجو بود و درامد درست حسابي نداشت تمام درامد من كه مبلغ زيادي هم نبود تو خونه خرج ميشد و اصلا پس اندازي نداشتم حتي تمام طلاها و سكه هامو كه بيشترشو كادو گرفته بودم كه مقدار قابل توجهي بود به جز حلقه و سرويس عروسيم براي شروع كار همسري فروختم..تا اينكه كار همسري پيشرفت كرد و من يه يك سالي هم سركار نرفتم و اصلا مشكلي در مخارج خونه نداشتيم..

وقتي دوباره سر كار رفتم تا يك سال اول قسط وامي رو دادم كه باهاش براي خودم خط موبايل خريده بودم،البته يادتونه كه خط موبايل براي خودش عزت و آبرويي داشت و قيمتش نزديك يه ميليون بود..بعدش هم سعي كردم با حقوقم اون چيزايي رو بخرم كه مثلا از كمي گرونه ولي دلم ميخواد داشته باشم مثل كت و كيف و كفش هاي چرمي و طلاهايي كه دلم ميخواد يا چيزاي ديگه كه البته خود اين هم اگه چشم بصيرت داشته باشيم يه كمكي به آقاي همسره چون خرج سنگين رو دستش نميذارم..ولي اصلا دلم نميخواد پولم خرج خريد گوشت و مرغ و اينجور چيزا بشه يا تمام مخارج خودمو بدم..ولي اون نظرش چيز ديگه ايه و ميگه وقتي تو پولتو بياري وسط من و توئي از بين ميره ولي بعد از كش و قوس هامون سراخر به اينجا رسيديم كه جز مخارج خونه كه با خودشه يه مبلغ جزئي رو هم ماهيانه بهم ميده..منم يه سري خرجاي خودمو ميكنم حتي يه پولاي عمده اي هم گاهي كمكش ميكنم مثلا تو تعويض ماشينمون يه دفعه دو ميليون كمكش كردم ..ولي متاسفانه ميبينم كه بعد از يه مدتي مثلا تو حرفاش ميگه تو من و توئي داري و من ميبينم كه چيزاي ديگه يا اون دوميليونو كاملا يادش رفته..همه اينا در حاليه كه همسري از نظر درامدي تو وضعيت نسبت خوبي به سر ميبره و حتي گاهي اصرار داره كه من براي آرامش بيشتر هم كه شده سركار نرم..

چيزي كه تقريبا تو نظرات شما مشترك بود داشتن يه حساب پس انداز جداگانه بود كه من دارم ولي مبلغش اصلا زياد نيس ..و ديگري خرج كردن حقوق با توجه به ظرفيت همسر، كه خوب منم دارم خرج ميكنم و اصلا ادمي نيستم كه كل حقوقم كلش بخوابه تو حساب ولي نميدونم چرا به چشم همسري نمياد..بين خودمون باشه ولي گاهي احساس ميكنم همسري دلش ميخواد من استقلال مالي نداشته باشم كه يه جورايي از تفكرات و تعصبات سنتي ناشي ميشه..خوب خدارو چه ديدي شايد اصلا چند وقت ديگه صورت مساله رو پاك كردم و ديگه سركار نرفتم و همه اين مشكلات حل شد ولي فعلا عمرا پول گوشت و تخم مرغ بدم..learn underwater videography

خوب عزيزانم اميدوارم كه همتون روزها و شبهاي گرمي رو در اين روزهاي سرد زمستاني پيش رو داشته باشيد..تا پست بعدي خداحافظ هميگتون

+نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت11:23توسط تي تي |
سئوال

سلام دوستاي گلم

ديشب از سركار رفتم ديدن همون دوستم كه بعد از يه سقط باردار بود...چند روز ديگه زايمان ميكنه و نينيش هم پسره ..خيلي خوشحالم ..همش يادم مي افته پارسال اين موقع ها چه حالي داشتم ،وقتي ميرفتم پيشش مدام گريه ميكرد و به خاطر جنين از دست رفته اش غصه ميخورد . يه بار براي آروم شدنش قران باز كردم و آيه اي كه اومد اوني بود كه خدا به زكريا بشارت يه پسر صالح و دانا رو ميده..اينو ديشب بهم يادداوري كرد،خودم يادم نبود ..ميگفت از همون اول هم كه باردار شده ميدونسته كه نينيش پسره ..بهم گفت هيچوقت يادش نميره چطور روزاي سختي كنارش بودم..ديشب با اونكه خيلي دير همسري اومد دنبالم تا برگردم خونه و از نظر جسمي خيلي خسته بودم ولي خوشحال بودم خيلي...

چهارشنبه با دوستم و شوهرش ميخوايم بريم كنسرت گروه آرين..خداكنه ارزش اينهمه پرس و جو براي بليطو داشته باشه...حدود يه ماه پيش كنسرت چهارنفره ماني رهنما،مهران مديري،يزداني و عصار رو رفتيم كه خيلي خوب بود البته اگه عصارشو بيشتر ميكردن بهتر بود و چند وقت قبلترش كنسرت شجريان رفتيم كه اشتباه كرديم بالش دور گردنيهامونو نبرده بوديم كه موقع چرت زدن گردن درد نگيريم..يكي نيس بگه خوب تو كه ديگه نميتوني بالا بخوني برا چي كنسرت ميذاري براي مردم لالايي ميخوني؟

يه سئوال دارم..آيا يك زن بايد درامدش رو وارد خرج ومخارج خونه كنه تا مردش احساس يكي بودن پيدا كنه؟يعني اگر نكنه نشونه من وتوئيه؟ تجربه چي ميگه ؟ اصلا آخر و عاقبت كدومش بهتره ؟ اول شما جواباتونو بگيد تا بگم من تا اين لحظه روشم چي بوده ، چي شده و چي دلم ميخواد بشه...

خوب ديگه اينكه..ببخشين اگه تو پست قبلي ترسوندمتونfree smilies ..جز غرض قصدي نداشتم ..ولي خدايي فك نميكردم بترسيد..اصلا ترس نداره كه..منو نگاه كنيد چقدر شجاعم

+نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387ساعت9:15توسط تي تي |
ترس

سلام دوستاي گلم

هيچ شده تا حالا از جن و اينجور چيزها بترسيد؟

من با اونكه از بچگي زنعمويي داشتم كه ما رو از شنيدن قصه هاي واقعي از جن و پري بي نصيب نميذاشت ولي هيچوقت از اين قماش آفريده هاي خدا نمي ترسيدم ...تا اينكه چند روز پيش يكي از دوستام از پسري گفت كه بنده خدا در حال گذران دوره مقدس آش خوري به علت پديده جن زدگي كارش به مراكز روان درماني كشيده ميشه،گويا پسره يه گروه جن ها رو ميديده كه به سردستگي يه پري يه دفعه بهش هجوم مي اوردن و اذيتش ميكردن،البته گاهي هم از اتفاقات بدي كه در اينده ميخواسته بيافته خبردارش ميكردن و طرف هم به بقيه سربازا ميگفته و وقتي اون اتفاق رخ ميداده همه زهره ترك ميشدن..از قرار اين بابا رو ميارن پيش يكي از نزديكاي اين دوستم كه خيلي كارش درسته و اونجا دقيقا همون صحنه اي كه تو فيلم جنگير هممون ديديم رخ ميده..يعني وقتي ميان كاراي اصلاحي رو روش انجام بدن اين يه الف بچه چنان زوري پيدا ميكنه كه پنج تا مرد هم نميتونن حريفش بشن و ...

نميخوام وارد جزئياتي كه اتفاق افتاده بشم..غرض اين بود كه بگم با عرض شرمندگي از تاريخي كه اين ماجرا رو شنيدم يه جورايي وهم برم داشت..قبلنا يه شبايي كه همسري به خاطر كارش نميتونست خونه بياد راحتتر هم ميخوابيدم البته سوتفاهم نشه ها نه به خاطر نبودن گل وجود همسري! بخاطر اينكه تمام تخت متعلق به خودم بود و هرجوري ميخواستم شلنگ تخته مينداختم و تمام پتو رو مچاله ميكردم ميذاشتم زير پام تا در بهترين پوزيشن خوابم ببره و هرچه خونه ساكت تر و تاريك تر بود بهتر خوابم ميبرد...ولي چشمتون روز بد نبينه از وقتي اين دوست ما اين ماجرا رو به من گفت از سايه خودم هم ميترسيدم همش منتظربودم يكي از پشت بزنه توي سرم يا چه ميدونم يه دفعه يه شبهي رو ببينم داره تو خونه ام راه ميره .. شانس بد من اين هفته اي كه گذشت هم همسري تو نقل و انتقالات دفترش بود وب نميتونست بياد خونه ...

اولين زماني كه متوجه شدم ميترسم شب اولي بود كه ميبايست تنها ميموندم ،از سركار كه برگشتم رفتم دوش بگيرم كه تو حموم متوجه شدم ميترسم..هرچي سوره بلد بودم خوندم و بسم ا.. گويان خودمو گربه شور كردم از حمام انداختم بيرون..رفتم تلويزيون رو روشن كردم و صداشو بردم بالا و خودمو مشغول كردم ..وسط كارام هم يه دفعه يادم مي افتاد چند تا بسم ا.. ميگفتم كه مثلا چه ميدونم اگه نزديكن دور شن كور شن........آخرش هم زنگ زدم به همسري و اونم وقتي ديد ترسيدم اومد پيشم تا خوابم ببره و بعدش دوباره برگشت سركارش، شبهاي بعدش هم اصلني خونه نموندم و رفتم خونه مامانم اينا..البته اونجا هم يه شبش مامانم مهمون داشت و خالم اينا شبش ميخواستن بمونن و چون تا ديروقت ميشينن جلوي تلويزيون و نخودچي خورون راه ميندازن من به بهانه اينكه صبحش ميخوام زود پاشم خداحافظي كردم رفتم بخوابم ..اول رفتم تو اتاق و طبق عادت درو بستم كه صداشون كمتر بشه ولي يه دفعه ديدم نه انگار نميشه دوباره وهم برم داشت و پاشدم درو باز كردم، حالا تا نيمه هاي شب ماجرا داشتيم ..من درو باز ميكردم ،مامانم يواشكي مي اومد درو ميبست كه نكنه مثلا من از صداشون پاشم..تا اينكه بهش گفتم بابا بي خيال اين در شو ..اصلا من ميخوام بشنوم ببينم شما چي ميگين..تا اينكه دلش آروم گرفت رفت نشست سرجاش...

بعدش حال و روزمو كه به همون دوستم گفتم يه چيز جالبي گفت كه تقريبا راحت شدم..گفت اولا كه اين ماجراها بيشتر براي كسايي پيش مياد كه اهل جنبل جادو ودعا گرفتن و اينا هستن كه خدا رو شكر ما نيستيم و ثانيا ما انسانها اشرف مخلوقات هستيم و اين دست موجودات هميشه اين ارزو رو دارن كه بتونن در ما نفوذ كنن و ما رو تحت سلطه بگيرن ولي تا وقتي كه ما نخوايم هيچ كاري نميتونن بكنن و يه چيز مهم هم اينه كه هميشه حضور خدا رو احساس كنيم وبدونيم كه اون حامي و پشتيبان ماست.بعد از اون اتفاق همش حضورشو به خودم يادداوري ميكنم و البته خوندن نماز با حظور قلب هم كمك زيادي بهم كرد و الان در شرايط عادي به سر ميبرم..

خوب من برم ..قرار نبوده هر روز آپ كنم كه..برم كه شايد فردا بهانه اي باشد براي هدر دادن امروز......ا


+نوشته شده در یکشنبه 1 دی1387ساعت11:21توسط تي تي |