تبليغاتX
زني به رنگ آب

زني به رنگ آب

پست آخر

 سلام به همه دوستاي عزيزم

دلم خيلي براتون تنگ شده بود .. تو اين مدت درگير مسائل اسباب كشي بوديم ..تو خونه هم كه اگه فرصتي پيدا كنم رغبت نميكنم با اون اينترنت کند سرعت كار كنم ...زودتر ميخواستم بيام و بهتون بگم علي رغم علاقه شديدي كه به نوشتن تو اينجا دارم و اينكه دلم شديدا براتون تنگ ميشه و بهتون عادت كردم بودم ديگه نميتونم اينجا بنويسم..متاسفانه متوجه شدم همون مشكلي كه باعث شده بود وبلاگ قبلي رو حذف كنم براي اينجا هم اتفاق افتاد و ديگه نميتونم همون احساس راحتي رو با اينجا داشته باشم..اينجا رو حذف نميكنم ، كامنتا رو ميخونم و باهاتون همچنان در ارتباط خواهم بود .. اميدوارم كه همتون هميشه شاد و سلامت و موفق باشيد

+نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت8:14توسط همان زن |
اسباب كشي

سلام دوستاي عزيزم

دلم خيلي براتون تنگ شده بود، خبرهاي خيلي خوبي تو اين مدت شنيدم،از تولد هلياي خوشگل روشن جون و بارداريه وفا جونم..ايشالله كه جفتشون با نيني هاشون هميشه سالم باشن.

محل شركت ما داره جابجا ميشه و در حال اسباب كشي هستيم..تو دو سال اخير اين دوميشه..محل جديد به خونه فعليه ما نزديكتره البته چون ما تا يك ماه آينده تكليف خونمون هم مشخص ميشه ممكنه اين نزديكي زياد طول نكشه..

بعد از اينكه در محل جديد مستقر شدم برميگردم..مواظب خودتون باشين.



+نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت8:50توسط همان زن |
برف بهاره

سلام دوستاي عزيزم

چيكار ميكنيد با اين برف بهاره ؟

صبحي كه داشتم از خونه مي اومدم بيرون همسري گفت با آژانس برو منم طبق معمول يه بهونه جديد اوردم كه نه بابا كرايه ها رو بردن بالا بذار همون برگشتنيها فقط آژانس بگيرم...تا اومدم پامو از ساختمون بيرون بذارم با يه برف شديد روبرو شدم..غافلگير شدم و همونطور كه هنوز تو ساختمون وايستاده بودم زنگ زدم به آژانس و خداروشكر سريع برام ماشين فرستاد..تو مسير من يه چهارراهه كه در شرايط عادي هم ماشين سخت پيدا ميشه چه برسه به زماني كه برف و بارون مياد،سر چهارراه كه ديدم چند نفر زير برف منتظر تاكسي وايستادن اولش خواستم به راننده بگم اونا رو هم سوار كنه تا تو مسير پياده شن ولي امان از دست بعضي ادماي فرصت طلب كه باعث ميشن ادم از بعضي كارا پشيمون شه..تو زمستون كه مجبور بودم هرروز با آژانس بيام سركار  يه بار اينكارو كردم ..بارون شديد مي اومد و از راننده خواستم سه تا از مسافرارو كه دوتاشون خانوم و يه آقا بودو سوار كنه.همشون تا برسيم به مقصد پياده شده بودن و وقتي من خواستم پياده شم بدون اينكه بپرسم همون مبلغ هرروزه رو بهش دادم ولي برگشت تو روم و دو برابر اون مبلغو خواست و بهانه اش هم اين بود كه وقتي در ماشين من سه چهار بار باز و بسته ميشه يعني من براي سه چهار نفر سرويس رفتم !!! هر چي بهش ميگفتم كه مرد حسابي تو كه يه قدم هم مسيرتو دور نكردي ؟!! تو گوشش نميرفت كه نميرفت بالاخره يه مبلغي بالاتر بهش دادم تا شرش كم شه ولي تا شب كار زشت مرتيكه از تو ذهنم بيرون نميرفت كه نميرفت ..نميدونم مردم هميشه اينطوري بودن يا اينطوري شدن؟ بابام كه هر وقت پشت فرمون بود و مثلا تو يه مسيري راننده ها بهش راه نميدادن ميگفت ميبيني چقدر از خودگذشتگي مردم كم شده قديمها كه اينطوري نبود...الله الاعلم.

 خوب به قول بعضيها بِذگريم...

عروسي داداش كوچيكه تو خرداده و بايد از الان به فكر لباس باشم..اين آخرين عروسيه خواهر برادريه منه و ميخوام سنگ تموم بذارم..بايد تا آخر هفته صبر كنم تا مشخص شه كه مختلطه يا جدا ...هركدومش يه نوع لباس ميطلبه ولي اگه سايت خوبي براي آخرين مدلهاي لباس مجلسي دارين بهم بدين.

 راستي قابل توجه دوستان هفت تير مانتوهاشو حراج پنجاه درصد و هفتاد درصد كرده..اونايي كه شب عيد نخريدن ميتونن به ك..سوزي فروشنده ها الان بيان بخرن.

 پيام امروز:

امروز ميدانم كه  چطور يك بحث خيلي ساده را با شركت نكردن در آن خاتمه دهم،يا از قدرت برترم براي تغيير چيزي كه از آن عاجزم كمك بخواهم."نه" بگويم وقتي كه واقعا ميخواهم بگويم نه و از مرز جنون به جاي شيرجه رفتن در آن عقب گرد كنم.

+نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت9:2توسط همان زن |
شكر خدا

سلام گرم و پر انرژي به همه دوستاي عزيزم

 

خداروشكر كه انقدر من عاشق بهارم و هر روز انقدر كيف ميكنم از ديدن اين طبيعت قشنگ،دقت كردين سبزي رنگ درختا چقدر با فصلهاي ديگه فرق داره..پر از طراوت و شادابي ان،تر و تازه عين بچه ها...من كه از ديدنشون سير نميشم.

 

ديشب من و همسري يه آفي به خودمون داديم و به جاي ديدن سريال 24 نشستيم TAKEN ديديم..خيلي خوشمون اومد.. انقدر مدل به مدل صحنه هاي اكشن و مامور هاي مخفيه اموزش ديده تو 24 ديديم كه فك ميكردم ديگه بالاتر چيزي نميتونه باشه ولي نه خيلي ارزش ديدن داره ..يه چيزي كه تو ديدن اين فيلمها و سريالهاي دنباله داره امريكايي برام جالب بوده اينه كه چقدر اين مرداشون جداي از اينكه چشم برادري چقدر خوشگل و خوش تيپن همشون عاشق خانواده ان،از اون مرد قانونش گرفته تا گنگستر آدم كشش همه كار براي رفاه و سلامت خانوادش ميكنه..ادم واقعا لذت ميبره .. البته يه بنده خدايي از دوستان كه خارج از كشور زندگي ميكنه ميگفت مرداي ايراني هم وقتي پاشونو از مرز ايران ميذارن بيرون همينطوري ميشن و اولويت هاي زندگيشون اول خانواده و بعد كار ميشه،كه اين به نظر من بيشتر به خاطر تنهايي و شرايط خاصيه كه اونجا دارن چون ميدونن كه به جز همسر و خانواده اشون واقعا پشيبان و تكيه گاه ديگه اي ندارن..نتيجه اينكه هروقت ديدين اولويت همسرتون خداي نكرده چيز ديگه اي به جز اون دو تا اصليهاست دستشو بگيرين خِركشش كنيد ببريد اونور آب،همينكه دو روز بي كسي و تنهايي كشيد حساب كار دستش مياد..

 

خوب اينم يه عكس از برادر زاده خوشگلم قربونش برم اينجا يه روزشه،عكس جديد و چشم بازشم بعدا ميذارم.


حذف شد

 ماشالله يادتون نره ها.


و پيام امروز:

در آغاز هر روز ميتوانم تصميم بگيرم اراده و زندگيم را به دستان خداوند بسپارم.بدين ترتيب روزم را با پشتوانه اي قوي براي قبول آنچه واقعيت زندگيم است شروع ميكنم.من در راهي درست گام برداشته و براي گذران يك زندگي خوب و عشق ورزيدن به كساني كه در طي اين راه در كنارم خواهند بود قدرت بيشتري خواهم داشت.

+نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت9:19توسط همان زن |
نيني ي خوش قدم

سلام دوستاي عزيزم

ديشب من و خواهرم و برادرم به صورت كاملا اتفاقي رفته بوديم خونه مامانم،خاله ام هم زنگ زد و چون ديد ما اونجائيم پا شد اومد،يه ساعتي بود نشسته بوديم و حرف ميزديمو باقلوا ميخورديم كه برادر بزرگم زنگ زد و گفت كه خانومش دردش گرفته و الان داره زايمان ميكنه...ما هم همگي پا شديم و با ذوق رفتيم بيمارستان كه ديديم بابامون هم اونجاست..تازه رسيده بوديم و تازه داشتن اذان ميگفتن كه اومدن خبر دادن نيني به دنيا اومد..واقعا فهميديم كه چقدر اين نينيه ما خوش قدمه ،اولش همه اعضاي خانواده رو كه هركدوم يه طرف تهران بودن دور هم جمع كرد و بعدش هم خيلي راحت و در بهترين وقت و ساعت به صورت طبيعي به دنيا اومد...قربونش برم..به خاطر برادرم منم تونستم برم تو اتاق زايمان و مامانِ نيني رو با نيني ببينم.. هنوز نبرده بودنشون تو بخش.. وااااي نميدونين چقدر خوشگل بود صورت گردِ سفيد با چشماي درشت مشكي ،لباي كوچولوي قرمز و يه عالمه موي مشكي، همينطور كه نيني داشت تلاش ميكرد ميمي بگيره و شير بخوره من گريه ميكردم..مونده بودم تو قدرت خدا كه چقدر اين موجود ظريف براي من دوست داشتنيه ، نميدونم همه عمه ها همين حسو به بچه برادر دارن يا مال من بوده چون نه خودم نه همسري عمه نداشتيم ..ولي يه حسي بود توصيف نكردني..

ديشب به اين باور رسيدم كه اگر مادر مشكل پزشكي نداشته باشه واقعا زايمان طبيعي از همه جهت هم براي مادر و هم براي بچه بهترين گزينه است..خانوم برادرم از اول همين تصميم رو داشت و تمام اصولش رو ريز به ريز مطالعه و تمرين كرده بود و الحق هم خوب از پسش براومد..پرستارا ميگفتن تو تمام طول اين پنج ساعت كه درد ميكشيد با دخترش صبحت ميكرده و وقتي هم نيني به دنيا مياد ميگه ميخوام دخترمو ببينم و بعدش هم با هوشياري تموم به پرستاره توصيه ميكنه به باباش بگين ازش فيلم بگيره..من كه كلي از اين شجاعتش كيف كردم..يه ساعت بعد از زايمانش هم كه ديدمش كاملا خوب و سرحال نشسته بود و داشت تلاش ميكرد به نينيش شير بده وقتي ازش پرسيدم چه حسي داري با يه حالت قشنگي گفت نميدوني چه حالي داد..آخي انقدر كيف كردم.

خوب من برم ببينم ميتونم مرخصي بگيرم برم خونه برادرم چون صبح زود مرخصش ميكنن و مراسم قربوني كردن و.. داريم و همه جمعن.

راستي عكس قرار زاينده روديمونو صحرا تو وبلاگش گذاشته هركي خواست بره ببينه.

+نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت8:42توسط همان زن |
آرزو

به ياد پارسالم اين موقع كه مي افتم ميبينم چقدر نميدونستم،چقدر پرت بودم،چه باورهاي اشتباه و استاندارهاي الكي واسه خودم ساخته بودم و چه عذابهايي كه نكشيدم..با اونكه پارسال سختترين سال احساسي- رابطه اي براي من بود ولي برايندش مثبت بود، بهترين فكرهام منو به جايي رسوندن كه اصلا ازش راضي نبودم ،فهميدم كه يه جاي كار ميلنگه و دست به كار شدم... كار كردن روي خودم بهترين نتيجه اي بود كه ميتونستم بهش برسم..از خدا خواستم كه اين سالي كه پيش رو دارم سال تغيير برام باشه ..يعني ميشه كه بشه ؟ اگه عشق من بخواد چرا كه نشه؟(منظور از عشقم اون بالائيه است)

 چرائيشو نميدونم ولي طبيعت و سرشت من با مسافرت گره خورده ..شايد خنده دار باشه ولي با ديدن كوهها ،ديدن يه منظره يا حتي ديدن يه هواپيما تو آسمون  روح من به پرواز درمياد..ميدونم آينده من با مسافرت عجين خواهد بود..يادمه اون روزا موضوع انشا اين بود كه در آينده دوست داريد چكاره شويد،همه مينوشتن دكتر ،معلم،مهندس هم تازه بهش اضافه شده بود ولي من هميشه مينوشتم جهانگرد..هيچوقت هم معلمون انشاي منو براي خوندن پاي تخته انتخاب نكرد.

 قشنگترين قسمت زندگي اينه كه نقطه اقتدار زندگي درون منه...اگه من بخوام،همه چيز شدنيه..پس جاي نگراني نيست.

 در بطن زمستان بالاخره دريافتم كه در من تابستاني شكست ناپذير وجود داشته.  

                                                                                    آلبرت كاموس

                                                                                                                           

+نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت11:18توسط همان زن |
سال نو مبارك

سلام دوستاي عزيزمNature smiley face

چقدر دلم براتون تنگ شده بود .. اميدوارم كه تعطيلات خوبي رو پشت سر گذاشته باشيد و سرحال و پر انرژي روزهاي كاري سال هشتادو هشت رو شروع كرده باشيد...

تعطيلات براي من هم خداروشكر خوش گذشت،سفر اصفهان عالي بود بيشتر به خاطر اينكه تونستم يكي از دوستاي گلمو ببينم..صحرا و ياسين خوشگلش..گردش كنار رودخونه زاينده رود و خوردن يه ناهار و بستني بيشترين زماني بود كه تونستيم باهم باشيم چون فرداش عازم سفر شمال بودن ...ولي صحرا جون همينجا هم ميگم كه از ديدنت خيلي خيلي خوشحال شدم و همونطور كه خودت گفتي انگار سالها بود كه همديگرو ميشناختيم و خيلي دلم برات تنگ شد..به جرات ميگم كه پيدا كردن دوست خوب بهترين پيامد دنياي مجازيه كه صد البته متاعيه كه با صداقت به دست مياد و لا غير..

متاسفانه به خاطر اومدن يكسري فاميلهاي همسري از استراليا زمان بيشتري رو اصفهان مونديم و سرگرم مهمون بازيها شديم و علي رغم ميلمون نتونستيم به برنامه شيرازمون برسيم..ولي از دوتا دوستاي شيرازيه عزيزم كه تو خصوصي شمارشونو برام گذاشته بودن خيلي خيلي ممنونم..اسمشونو نميگم چون ميدونم دلشون نميخواد ولي ميگم كه اين لطفتونو هيچوقت فراموش نميكنم.

يه هفته ايكه تهران بوديم بيشترش به فيلم ديدن و ديد و بازديد گذشت..البته فقط در حد فاميل درجه يك..چون هنوز مبل نخريدم و قصد هم ندارم تا خونه خودمون نرفتم بخرم..خدايي به مخده تكيه دادن هم عالم خودشو داره..

پريروز رفتيم خونمونو ديديم..داشتن كابينتاشو ميزدن..تقريبا تكميل شده..هنوز مونديم كه بريم توش بشينيم يا بفروشيمش بيام مركز شهر بخريم..حدود يه ماه وقت داريم كه تحقيقاتمونو بكنيم و تصميم بگيريم..ايشالله اوني كه صلاحمونه بشه..


و پيام امروز:

احتياجي نيست به فكر اين باشم كه در مقابل آنچه در آينده ممكن است پيش بيايد چگونه عمل كنم.چون من دقيقا نميدانم چه ميشود ..شايد هم هرگز پيش نيايد،بنابراين وقتي احساس ميكنم دارم "اكنون" را ترك ميكنم به خود ياداوري ميكنم كه فردا مشكل امروز نيست.نگراني هرگز غم فردا را از بين نميبرد،فقط از توانايي امروز ميكاهد.


+نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت8:55توسط همان زن |
پست آخر سال

سلام دوستاي عزيزم

احتمالا اين پست آخر اين سال باشه..نميخوام ارزوهاييكه براي امسال دارمو بنويسم..بين من و خدا ميمونه هركدومشو كه صلاح دونست بهم بده و هركدومو كه صلاح ندونست نده...اشكالي نداره ..پذيرششو دارم.

امسال عيد ما مثل همه سالها زمال تحويل سال خونه خودمون هستيم ولي روز دوم ميريم اصفهان و بعد از دو روز هم شيراز..اونجا با يكي از دوستاي من و شوهرش قرار داريم كه با هم باشيم و انشالله از شيراز هم بعد از دو سه روز دلي دلي كنان ميرين شهرهاي ديگه...تا خدا چي بخواد..

ديدن سريال 24 به همتون پيشنهاد ميكنم ..با اونكه تازه سيزن دوش هستم ولي حسابي جذب شدم..با ارادتي كه به لاست و پريزن برك داشتم و دارم بايد بگم گاهي جاها از جفتشون جلو ميزنه..


خوب دوستاي عزيزم پيشاپيش سال جديد رو به همتون تبريك ميگم و آرزو دارم كه امسال سالي پر از موفقيت ،سلامتي و شادي براتون باشه..و از خدا يك سال ديگه با شما بودن و ديدن معجزاتشو ميخوام..از خدا ميخوام مرا در مواجه شدن با خودم ياري كنه،از خدا ميخوام تا كمكم كنه ترسامو ببينم و براشون كاري انجام بدم،از خدا ميخوام كه كمكم كنه شخصيت درونمو خوب ببينم ،درك كنم و بپذيرم،از خدا ميخوام كمكم كنه در احياي كودك درونم موفق باشم و از اين مرحله به خوبي بگذرم،از خدا ميخوام مرا در مرحله شناخت شخصيت بالغم هم كمك كنه..از خدا براي همه آرامش ميخوام..

+نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت10:22توسط همان زن |
لاله

سلام دوستاي عزيزم

اين لاله رو امروز خريدم..ببينين چه خوشگله..خواستم شما هم از اينهمه زيبايي كيف كنيد..اون يكي گلدونو از شهروند خريده بودم براي كنار ميزم..كلي بزرگ شده ...


امروز صبح هوا حسابي گرفته است..پس صبح بهاري ولي ابريتون به خير..دلم هواي بارون كرده خدا كنه بباره..

چهارشنبه از ساعت 6 بعدازظهر تا 12 شب آرايشگاه بودم...پدرم دراومد ولي چون نتيجه دقيقا همون چيزي شدكه دلم ميخواست خستگي از تنم دررفت..همسري اومد دنبالم ..چراغه تو ماشينو روشن كرده ميگه واااي ماهواره اي شدي!!! منم كلي خنديدم بعدش همش دارم فكر ميكنم اين اصطلاحو از كجاش دراورده؟Surprise smiley faceماهواره اي يعني چي ؟شما ميدونيد؟

پنجشنبه هم با دو تا از دوستام خونه يكي از دوستاي مشتركمون ناهار دعوت بوديم..بد نبود ولي زياد هم بهم خوش نگذشت ..چون يكي از اونا آرايشگر بود  قرار بود به موهاي بقيشون هم برسه..من كه تقريبا زود بلند شدم و رفتم خونه مامانم اينا ..خواهرم و خانوم داداش بزرگه هم اونجا بودن..من به زودي عمه ميشم ..يعني نينيشون كه يه دخمل كاكل زريه احتمالا تو تعطيلات عيد به دنيا مياد...من نميدونم چرا اصطلاح كاكل زري براي پسرا به كار ميره..موي طلايي كه بيشتر مال دختراس؟؟Thinking smiley face

جمعه هم بعد از ظهر اولش رفتيم يه دور تو خيابونا زديم و ميخواستيم بريم مركز خريد ونك كه وقتي شلوغي وحشتناكشو ديديم فرار كرديم و رفتيم يه سر به مادرشوهري زديم... شام هم جاتون خالي همونجا مرغ بريوني خورديم..محبت مادرشوهري شكر خدا قلمبه شده و همينطور عشقه كه ميپراكنه..وقتي ساعت دوازده داشتيم مي اومديم خونه بهم اس ام اس داده "بميرم الهي يادم رفت براتون ميوه بيارم". منم زدم" قربونت برم اشكالي نداره"..در جواب يه اس ام اس بلند بالا برام داد كه "من هميشه به فكرتونم،كلي دعاتون ميكنم،ايشالله اين هفته هم ميخوام برم امامزاده صالح مخصوص شما دعا كنم...آخه ميدوني كه من سيده ام دعام گيراست...".پيش خودم گفتم چه علتي ميتونه داشته باشه؟ يعني ما اينقدر به دعا احتياج داريم؟


همه پاراگرافا به سئوال ختم شد؟ ببين چه كله شلوغي دارما...برم ديگه ..بخوام بنويسم بازم  سوال طرح ميشه

فكر كنم پيام امروزم بايد اين باشه: زندگي كن و بگذار زندگي كنند..

+نوشته شده در شنبه 24 اسفند1387ساعت8:51توسط همان زن |
كاراي عيد

سلام دوستاي عزيزم

تعطيلات آخر هفته ما همش به خونه تكوني گذشت..جمعه كارگر داشتم و شنبه هم مرخصي گرفتم و بقيه كارا رو انجام دادم..امروزه گرفتن كارگر پديده جالبي شده..كلي براي خودشون پرستيژ پيدا كردن و به غير از بالارفتن دستمزداشون،هر كاري رو هم انجام نميدن..خانمي كه سالهاي قبل خونه ما ميومد با جمع كردن پولاش تونست خونه اي تو شمال بسازه و با شوهر و بچه اش رفتن اونجا زندگي كنن و در نتيجه دست ما ازش كوتاه شد..پارسال مجبور شدم به يكي از اين شركتها زنگ بزنم و كارگر بگيرم..وقتي كه خانومه اومد منم لباس كارگري پوشيده بودم و دستكش به دست اماده بودم ولي با ديدن كارگره شوكه شدم،هفت قلم آرايش داشت و لباس كارش هم يه تاپ با يه شلوارك جينگوليه قرمز بود..ما بين كاراش هم مدام ميرفت روژشو ترميم ميكرد...من خودم عادتمه پا به پاي كارگرم كار ميكنم تازه پارسال مامانم هم اومده بود كمكم و بنده خدا تمام فرشهامو مامانم شامپو فرش كشيد يا تموم وسايل بوفه رو شست و جمع كرد ولي باز كلي از كارا موند..يعني انقدر يه كاري رو لفت ميداد كه مجبور ميشدم برم كمكش يا بي خيال اون كار شم...وقتي كه رفت كلي كار نيمه تموم مونده بود كه پدرمون دراومد تا جمعش كرديم..اين شد كه توبه كردم ديگه به اين شركتا زنگ بزنم..

 امسال دوباره عزا گرفته بودم كه مادرشوهرم به دادم رسيد و از يه خانومي كه مستخدم مهدكودكه آشنامونه برام وقت گرفت...خدائيش از اولي هم بهتر بود..مثلا من بهش گفتم قاليچه ها رو شامپو فرش بكش ولي گفت به دلم نميشينه و بايد بشورمشون..تو فسقله حموم ما همه اينا رو روي هم انداخت و بعد از خيس خوردن شست و رفت رو پشت بوم پهن كرد...همه كارا رو با جون و دل انجام داد ..منم كلي از حجم كاراشو كم كردم و بيشتر مشغول ريزه كاريهايي ميكردمش كه نياز به تميزي و سليقه داشت..و آخرش هم كلي راضي اش كردم..خودش ميگفت هروقت كاري داشتم ميتونم روش حساب كنم خبر نداره ديگه اونم بخواد ما رو ول كنه ،ما ول كنش نيستيم.

هنوز مبل نخريدم..خريدي هم ويژه لباس عيد انجام ندادم..خوب چه دليلي داره وقتي تا همين دو هفته پيش كلي لباس و كفش و اينا براي خودم ميخريدم و بعضيهاشو هنوز حتي جايي نپوشيدم باز برم و خريد كنم؟! اينه كه امسال از اين بابت خرجي براي همسر گرامي نتراشيدم و ميتونه به اين همسر با كمالاتش افتخار كنه

آمما از اونجا كه نميشه از خوشگلي گذشت..يكسري اقدامات زيباسازانه انجام دادم..و يه سري هم در دست اقدام دارم..اولين  جلسه ليزر پاهام برگذار شد و كلي پووول بي زبون از جيبهاي بينواي خودم به كشوي اون دكتر خوشبخت سرازير شد..همسري كه همون اولش به بهونه اينكه من هيچ ايرادي در موهاي پات نميبينم خودشو از تقبل اين هزينه بركنار كرد.. البته كه اون ايرادي نميديد..ايرادو اعصاب من بيچاره داشت ميديد كه ماهي يه بار زير دست اون اپيلاسيون كاره داشت به حال اغما ميرفت..

و اقدام بعدي هم رنگ و مش موهاي نازنينه كه ايشالله اين هفته انجام ميشه..زمينه عسلي با مش گندمي ..چطوره؟

پيام امروز:

بهترین نوع هدیه به دیگران پذیرش آنهاست ٬ این که به دیگران اجازه بدهم بدون قضاوت من خود واقعی شان باشند .وقتی من در مورد خوب یا بد بودن رفتار دیگران قضاوت نمیکنم هم انها آزاد هستند هم خودم رها میشوم  زیرا دیگر تحت فشار نیستم وبیهوده تلاش نمیکنم تا دیگران را مطابق خواسته ها وانتظارات خودم تغییر بدهم.


+نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت10:55توسط همان زن |